هشتمین روز از زندگی من
سلام نی نی ها من اومدم امروز بابایی صبح رفت سرکار من بازدلم براش تنگ میشه 
مامانی هم شکمش هنوز درد میکنه و مامان بزرگ و خاله دارن بهش کمک میکنن دایی هام (جعفر و محمد) هردو دارن توی شمال و عسلویه کارمیکنن
زنگ زده بودن و حال من و مامانی و بابایی رو میپرسیدن اونا هنوز منو ندیدن قراره عید بیان تا منو ببینن منم آدرس سایتمو براشون فرستادم اگه تونستن نگاه کنن
اینم منم که وقتی بابایی داشت صبح میرفت سرکار بوسم کرد منم توی خواب داشتم میخندیدم

مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی


هشتمین روز از زندگی من 

